حكيم زجاجى
804
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
280 به شهر . . . . . . . نشستى پليد * به كردار خون خوردى آن سگ [ نبيد ] پسر [ ها همى ] داشت بدكار شش * همه چون پدر كافر و كينهكش چو مىمرد آن گبر پر دستبرد * بزرگى و شاهى بدان شش سپرد چنين گفت با آن دليران به راز * كه من مىروم بازگردم به ساز بيايم به نزد شما باز من * ندارم در اين كار انباز من يكى تيغ زهر آب داده به خواب * بياورد و بنهاد آن كامياب چنين گفت كاين تيغ از آن من است * به نزد بزرگان نشان من است چو من بازگردم بيابم نهفت * همه كس بماند به كارم شگفت كنون با شما كرد خواهم نشان * بدين تيغ در پيش گردنكشان كه هركس كه آيد به ايام عيد * بگويد شما را منم بو سعيد « 1 » بدريد اندر زمان دامنش * زنيد اين يكى تيغ بر گردنش اگر من بدم خود نبرد « 2 » سرش * نگردد ز خون رنگ « 3 » روى و برش بدانيد حالى كه آن كس منم * چنان « 4 » مهر و مه بر فلك روشنم وگر من نباشم سرش بر زمين * فتد اى بزرگان باآفرين نيارد كسى دعوى خام كرد * بدان مردمان اين سخن دام كرد بدان گفت آن كافر پرزبان * كه تا كس نبندد به دعوى ميان نگويد كه هستم سعيد سوار * نباشد كسى بعد او شهريار ز فرزند او معتضد كينه خواست * از آن بدگهر كين ديرينه خواست از آن پس كه ببريد از او دست و پاى * به گردن درآويختش چو دراى سليمان يكى سال بر دار بود * دو پا بر زبر ، سر نگونسار بود امام جهان خادمى داشت پير « 5 » * به سال او فزون بد ز كيوان و [ تير ] وصيف بدانديش بد نام او * شده نيك ، بد شد سرانجام او از او شاه را دل پرآزار گشت * ز كار بدانديش بيزار گشت برفت از بر شه چو بگشاد چشم * ز ناگاه آن نازديده به خشم
--> ( 1 ) خروج ابو سعيد حيائى و قرمطيان در ايام دولتش به وقوع انجاميد ، حبيب السير ، ج 2 ، ص 383 . ( 2 ) بنزد ( 3 ) اجل ( 4 ) چون ( 5 ) مير